مامانی الان که دارم این مطلب رو برات می نویسم صدای اذان صبح همه فضا رو گرفته. منتظر بدوم تا اذان رو بگن و برم بخوابم. ولی یه دفعه دلم هوایی شد تا بیام برات بنویسم. پریروز واکسن 4 ماهگیت رو زدیم. یه کم اذیت شدی ولی کاریش نمی شه کرد. باید هر دومون تحمل کنیم. خدا رو شکر تا اخر شب حالت خوب شده بود و شب راحت خوابیدی............... امروز 4 شنبه ، صبح رفتیم حموم و عصری با هم دو تایی کلی تو تخت ما خوابیدیم. از خواب که بلند شدم حس غریبی داشتم. همیشه ارزوی اینو داشتم که یه روز تابستون من و دخترم، کنار هم، توی تخت من و بابایی انقدر بازی کنیم و خسته شیم که خوابمون ببره. امروز تو منو به آرزوم رسوندی.......... ...